مسخر ست که آدم از بین این همه دلبستگی های بزرگ دلشو به این فضای تکراری خوش کنه.
پس خداحافظ ای همه ی دوران وبلاگ نویسی در کوچه ی ترانه....
آقا جون. کاش بودی...
دلم برای عطر پیرهنت ...
دلم برای مهر و تسبیح و انگشتر عقیقت ...
دلم برای دستای چروکیده و نرمت..
دلم برای نگاه پر از آرامشت...
تنگ...
تنگ...
من... من..
چه کم عطر حضورتو حس کردم. چه کم..
اولین روز دانشگاه مثل اولین روز اول دبستان بود..۱۲ سال درس خوندی که آخرش به همچین روزی برسی و مثل اول مهر همون ۱۲ سال پیش مامان از زیر قرآن ردت کنه و زیر لب برات دعا بخونه که مادر به خدا سپردمت...
پر از هراس و دلهره...
حالا که چند روزه رفتم. با خودم می گم دانشگاه دانشگاه که می گفتن این بود آقا
؟نخواستیم. مال خودتون .حالا اون مکه ای تو پیش دانشگاهی به خاطر کنکوری بودنمون از دست رفتو به ما بدید...
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
یکی از دوستان بسیار لطف!! داره و با نظرات خصوصیش ما رو بیچاره کرده و خوشو معرفی هم نمی کنه..![]()
خدایا، مصلحت چی بود که این جوری تسلیم خواسته ی تو شدم؟
از بچگی بهم یاد دادن اگه ازت خواستم و بهم ندادی بهتر از اونو خودت برام می خوای..
دلم به همین خوشه، که تو بهتر از اینا رو برام می خوای...
اما حالا که ... خودت بهم شکیبایی و صبرشو بده که من ناتوان تر از همیشه شدم...![]()
چه سخته آخرش این جوری تموم شه...![]()
اولین بار بود که این جوری شونه هام لرزید... خدایا خودت....
راضی ام به رضای تو،شکر...!!
همه رفتند، کادوی جشن تولد سه سالگیش یه دوچرخه بود با یه دفتر نقاشی و مداد رنگی.. خودش گفته بود همیشه دفتر نقاشی و مداد رنگی می خواد..
رفت تو اتاقش که بخوابه. یه بوس برای مامان، یه بوس برای بابا، داشت بارون می اومد. از اتاقش اومد بیرون .. به مامان گفت دیدی منو دوست داره؟؟ بهش گفتم بارون دوس دارم...
رفت تو اتاق .. اما دوباره و این بار نگران برگشت:
راستی مامانی ، وقتی بارون می یاد خدا خیس نمی شه؟؟؟ مگه نگفتی همیشه همه جا
هست؟؟

چه قدر گذشت...سه سال گذشت. از اون روزی که با
نیلو تصمیم گرفتیم یه وبلاگ بنویسیم. کلی براش از کوچه ای گفتم که تو ذهنم بود .. تو خیالاتم.. اولش هم یه عکس سر در وبلاگ بود. یه کوچه با دیوارای کاهگلی که دور تا دورش برگای سبز و زرد درختا پوشونده بود.اما ته کوچه اگه دقت می کردی به یه خونه می رسیدی خونه ای که تو خیالم آقاجون و خان جون توش نشسته بودند با هم حرفای عاشقانه می زدند. آقاجون حافظ می خوند اما خانجون که چیزی از حافظ سر در نمی یاورد با تسبیح کربلاش ذکر میگفت و فقط گاهی سرش و به تایید آقاجون تکون میداد که مبادا دلش بگیره..دوتاشون منتظر نوه هاشون بودند.. بوی چای تازه ی خانجون با بوی خاکی که از آب دادن به گلا بلند می شد هم تو عکس حس می کردم...چه روزایی بود...
چه قدر دلم هوایی شده برای روزهایی که به خاطره پیوست. تا جایی نیلوفر همراهم بود بعدش دیگه خودم بودم و خودم ....تا کم کم دوستای اینترنتی پیدا شدند ... !!!
گفتم کنکورمو می دم بر می گردم.. با سبک و سیاقی جدید... اما حالا می بینم مثل قبل هیچ حرفی برای گفتن ندارم...
به حذف بلاگ خیلی فکر میکنم...!!!
