تبليغاتX
یکی بود یکی نبود

جای پا ...

 

خواب دیده بود در ساحل دریا و در حال قدم زدن با خدا رو به رو در پهنه ی اسمان صحنه هایی از زندگی اش به نمایش در می آمد متوجه شد که در هر صحنه دو جای پا در ماسه فرورفته است یکی جای پای او و دیگری جای پای خدا . وقتی آخرین صحنه از زندگی اش به نمایش درامد متوجه شد که خیلی اوقات در مسیر زندگی او فقط یک جای پا بود . هم چنین متوجه شد که ان اوقات سخت ترین لحظات زندگی او بوده .

این واقعا او را رنجاند و از خدا درباره ی ان سوال کرد : " خدایا تو گفتی چنان چه تصمیم بگیرم که با تو باشم همیشه همراه من خواهی بود . ولی من متوجه شدم که در بدترین شرایط زندگی ام فقط یک جای پاست . نمی فهمم چرا در مواقعی که بیشترین احتیاج را به تو داشتم مرا تنها گذاشتی . "

خدا پاسخ داد : " فرزند عزیز و گرانقدر . من تو را روست دارم و هیچ وقت تنهایت نمی گذارم . زمان هایی که تو در آزمایش و رنج بودی وقتی تو فقط یک جای پا را می بینی . من تو را به دوش گرفته بودم ... "

نوشته شده توسط  در ساعت  | لینک  |