از زمان آشنایی ما با هم خیلی می گذره خیلی ...
یادت می یاد کی بود؟؟؟
من قشنگ یادمه یکی از روزای بهاری بود ..
فروردین بهار بود که با هم آشنا شدیم .
یه تولد تازه اونم با تو خیلی شگفت آور بود ..
ما با هم قهر کردیم ...
تو نه ...تو هیچ وقت با من قهر نکردی .
.همیشه هوامو داشتی ..
یه کاری می کردی هیچ وقت تنهایی رو حس نکنم ..
اما من می کردم ...
تو منو می خوندی اما من بهت توجهی نداشتم ..
دیگه فریاد می زدی ..
.صدات تو کوچه پس کوچه های دلم می یومد
اما گوشامو می گرفتم .
صدای پاهات می یومد
اما چشامو می بستم
.فقط می گفتم من تنهام تنهام ....
چه قدر دلتو شکستم .
.می گن بهای شکستن دل خیلی زیاده منو می بخشی؟؟؟؟
می خوابیدم ..
تو حتی تو خوابم هم می یومدی
و از من می خواستی یه کم باهم مهربون تر باشیم .
.وقتی از خواب پا می شدم اولش یه کم تحت تاثیر حرفای گرم
و پر عشقت می شد اما یهو یادم می یومد
که نه بابا تنهایی دیگه با خون ما عجین شده ....
گذشت و گذشت و گذشت...
من بزرگ و بزرگ تر می شدم
و تو هر روز و هر روز منو فریاد میزدی ...
باز هم گوشهایم را بستم .
هنوز هم چشمانم به روی همه ی حقایق خفته بود...
مرا ببخش بهترین من
تا امروز که سالها از آن فروردین می گذرد مرا ببخش
محبوب مهربانم
بگذار تا شيطنت عشق
چشمان تو را به عرياني خويش بگشايد
هر چند آنجا جز رنج وپريشاني نباشد،
اما كوري را به خاطر آرامش تحمل مكن

