تبليغاتX
یکی بود یکی نبود

گرمترین سلامها از آن دوستان گلم باد....!!!

این پستم درباره ی خودمه این بار بی ابهام ...به قول هانی دیگه حرفام پشت پرده نیست..این دفه رک و پوسکنده

من نازنین هستم دختر بهار  که فروردین شانزده  سال پیش چشم به این دنیا گشود.

وقتی چشمانم را گشودم برادری دو سه ساله داشتم(محمد) ومهربانی هفت هشت ماهه که نیلوفر نام داشت

پسرخاله هایی به نام رضا وبهزاد و مهدی که همدم بازی های بچه گانه ی من بودند

ما بچه که بودیم یه عالمی داشتیم..همه هم سن و سال ..همه شیطون...

بازی های بچه گانه ی ما همتا نداشت..یه لیلی می کشیدیم از  این سر کوچه ی خانجون تا اون یکی سر کوچه .

.تا نزدیکی های بقالی اصغر آقا..ملقب به اصغر شلغم که از شلغم بی زار بود و این لقب و نیلو براش گذاشته بود

یه عمو شیری داشتیم که جیباش پر بود از شکلات و فندق و پسته، شبا می یومد

 تو کوچه و با بوق موتورش ما رو صدا می زد تا ازش شیر بخریم وتا اون به جاش بهمون کلی شکلات و فندق بده...

تا صدای بوقش می یومد زود می دویئدیم تا زود تر بهش برسیم و به قول خودمون اول بشیم

اما من همیشه اخرین نفر بودم آخه از همشون کوچک تر بودم....

غروبا با نیلو می رفتیم خونه بی بی و با نوه اش زهرا بازی می کردیم یه سه چار سالی از ما کوچیکتر بود

 همیشه هم عروسکاشو از پنجرا پرت می کردیم پائین وگریه اش و در می اوردیم...

تخصص من و نیلو تو ازار و اذیت کوچیک تر از خودمون بود..به قول مامانم زورمون که به بزرگتر از خودمون نمی رسید...

عالم بچگی من پره حرفه پر از حرف که تاثیر زیادی رو زندگیم گذاشت!!!!

 که الان رو صفحه ی دلم دارم مینویسمشون..

کاش می شد این جا هم خیلی چیزا رو راحت به زبون آورد...

ما همه ی  رسم کودکی رو به جا اوردیم از زنگ زدن در خونه ی همسایه ها گرفته

 تا تخم مرغ کوبیدن به ماشین و سر وکله ی مردم  تا وایستادن تو صف اول نماز جماعت و هرهر خندیدن

از سنگ پرتاپ کردن به پسرای بی ادب کوچه تا بالا رفتن دیوار همسایه وانگور چید ن از درختش..

تازه ما تو کارنا مه مون چند مورد دزدی هم داریم ....اونم دزدی از سوپر عموی نیلوفره ..

تا چشمش از ما غافل می شد مغازه اش سر یه دقیقه خالی می شد....

ما یه آقا جون داشتیم که چشم و چراغ خانواده بود ..

از اون جایی که ما تو تهران زندگی می کردیم و نیلو و همه خانواده ام مشهد بودن

 عیدا و تابستونا که می رفتیم مشهد آقا جون برامون سنگ تموم می ذاشت...

از خوراکی و اسباب بازی و لباش گرفته تا پول تو جیبی های شبونه بعد از تعریف کردن قصه های تاریخی

 که هیچ کدومم دل خوشی ازشون نداشتیم و فقط برای پول تو جیبی مجبور بودیم تا آخر گوش بدیم..

همیشه هر کی پولشو میذاش کنار متکاش ..

 صباهمیشه پول من نبود بچه ها می گفتند حتما شب آقا دزده اومده برش داشته ..

منم باور می کردم اما حالا بهزاد اعتراف کرده که همیشه اون پولمو ازم می دزدیده ..

همه چی خوب بود

 تا وقتی آقا جون بود

 وقتی دلش هوای سفر کرد

 همه مونو از هم دور کرد ...

دیگه مشهد برامون رنگ وبویی نداشت

مامان افسرده شد

من، دلم شکست ...

محمد گریه کرد

خانجون هزار بار در خود شکست....

 با رفتن آقا جون دیگه نایی برای شیطونی نداشتیم..

شبا تا دیر وقت بیدار و منتظر پول تو جیبی اقا جون نبودیم....

ما بزرگ شدیم .....

هر کی رفت سر زندگی خودش یکی درس خوند و دانشگاه رفت..

یکی درسشو ول کرد و رفت سر کار

یکی پشت کنکور موند(داداشم)

یکی هم سر بازی رفت ...

.

.

.

دیگه هیچ کی به کار اون یکی کار نداره هممون یادمون رفته که چه روزایی با هم داشتیم .

.دلم برای خوشی اون روزا لک زده ..اون روزا که مهدی با صدای بلند می خوند:

بچه دوسش داره پفک نمکی ..هدیه براش داره پفک نمکی..........

.

.

اون روزا که قشنگترین تفریح برامون زنگ زدن در خونه ی همسایه و فرار کردن بود ..

(حیف که الان آیفونا تصویری شده)

اون روزا که زنگ می زدیم تلفنی خونه ی مردم و با قصه هامون اونا رو سر گرم و عصبانی می کردیم

 خوب یادمه یه بار که الکی شماره گرفته بودیم طرف آشنا در اومدو کلی التماسش کردیم تا به مامانامون نگه...

(حیف که تلفنا هم آیدی کالر داره)

اون روزا گذشت ..از بین اونا من موندم و نیلو ....و گاهی هم محمد ....

ما موندیم با یه دنیا خاطره از کودکی های شیرین در کنار آقا جون..

این مائیم با یه کوله بار حسرت ..افسوس ..آرزو!!!!

همین!!!

همین کافی نیست؟؟!!!

 

نوشته شده توسط یه دوست!!! در ساعت  | لینک  |