و برآمد بهاری دیگر
مست و زیبا و فریبا چون دوست
سبدی پیدا کن
پر کن از سوسن و سنبل که نکوست
همره باد بهاری بفرست :
پیک نوروزی و شادی بر دوست !
نیایش نوبهاری
خدای من بر سجاده ای نشسته ام که در هر گوشه ی آن از بهاران رفته یادگاری هایی به جای مانده و اینک در انتظار یادگاری دیگر از نوبهاری دیگرند . خدای من هر بهار را سبزتر از دیگری بر من می گشودی و من تا انتهای سپیدی آخرین فصلش شادمانه می رفتم و آن را به نورسیده ای دیگر می سپردم .
ای عزیزترین در گوشه ای از سجاده ی من نشانی از بهاری نه چندان دور می بینم * سفر* تو مرا به سفری یگانه فراخواندی سفری به درونم به خویشتنم و در بهاری دیگر در * سحری * عاشقانه بیدارم کردی تا اندیشه های شبانه ام را به آن بسپارم ورهایشان سازم .
در بهاری نزدیک تر ای نازنین در * سایه ی خیالی * از نور و معرفت رهایم ساختی تا بدانم بی شناخت تو بهاران فصل تنهایی هاست خدای من
و باز در بهاری پیش تر * سودایی عارفانه * در سرم انداختی که درد . کوه است و غربت وتنهایی . کویری بی انتهاست .
اگر تو نباشی و با تو وفقط با تو آن ها همه هیچ اند وهیچ اند و هیچ .
در گوشه ای دیگر از سجاده ام ای مهربان ترین * سلامی سپید * به یادگار مانده است در بهار پیشین مرا به سلامی میهمان کردی گرم و دلنشین تا با هر آن چه بوی زندگی . عشق. معرفت می دهد آشتی کنم .
اینک ای خدای من ای همیشه خدای من بر * سجاده * معطرم نشسته ام وبه تمامی نشانه های دیدارهای بهاری ام با تو می نگرم : با *سفری*
آغاز کردم که آغازش تو بودی به *سحری* عاشقانه رسیدم که بامدادش تو بودی در *سایه خیال* تو به *سودای عارفانه* ای رسیدم که تنها بهانه اش تو بودی به *سلامی* دوباره جانم دادی که صحتش تو بودی و اینک در انتظار بهاری نو هستم و یادگاری دیگر از تو تا مرا به تقدیری برساند که قادرش تو باشی به حالی بگردانی که محولش تو باشی .
زیباترین بهار تقدیم شما
آوای خوش هزار تقدیم شما
گویند که لحظه ایست روییدن عشق
آن لحظه هزار بار تقدیم شما ...
بهاری پر از سرسبزی و شادمانی رو براتون آرزو می کنم .
امیدوارم سال خوبی رو پیش رو داشته باشین .
سرسبز و بهاری باشید . عید همتون مبارک ...
* * * * * * * *
سلام آپ نیلو ان قدر زیبا بود که من تصمیم گرفتم همین پایین به یک تبریک بسنده کنم

نه نه نه
این هزار مرتبه گفتم نه
دیگر توان نمانده توانایی
در بند بند من
از تاب رفته است
شب با تمام وحشت خود خواب رفته است
و در تمام این شب تاریک
تاریک چون تفاهم من با تو
انسان افسانه مکرر اندوه و رنج را
تکرار می کند
گفتی
امیدهاست
در نا امید بودن من
اما
این ابر تیره را نم باران نبود و نیست
این ابر تیره را سر باریدن
انسان به جای آب
هرم سراب سوخته می نوشد
گلهای نو شکفته
این لاله های سرخ
گل نیست
خون رسته ز خک است
باور کن اعتماد
از قلبهای کال
بار رحیل بسته
و مهربانی ما را
خشم و تنفر افزون
از یاد برده است
باورنمی کنی ؟
که حس یک عاطفه در سینه مرده است
