وای باران
باران !!!
شیشه ی پنجره را بارن شست از دل من اما
چه کسی نقش تو را خواهد شست؟؟
آسمان سربی رنگ من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ
می پرد پر مرغ نگاهم تا دور
وای باران
باران !!!
پر مرغ نگاهم را شست
خواب رویای فراموشی هاست
خواب را دریابم که در آن دولت خاموشی هاست
من شکوفایی گلهای امیدم را در رویا می بینم
و ندایی که به من می گوید :
گرچه شب تاریک است دل قوی دار سحر نزدیک است

کوچه باغ از خاطرات سبز من ُزرد و و سرخ و نارنجی شدُاما هنوز هم از عریان شدن نمی ترسم !حالا می توانم بی هیچ نقابی خودم باشم !اصل اصل
بی بزک شکوفه! حالا سبکبارم مثل ابری سرگشته در آسمان ُکوله باری ندارم در آسمان حیرانی نشانی از بی نشانم!سیال و رهایم..
امروز دیدم که چه طور پاییز هرچه داشتم را از من ربود و رفت ُبه من گفت کهنه ها باید بروند وتا فرصتی برای جوانه زدن تازه باشد دوباره نگاهت می کنم دقیق و آشنا تو بخش پنهان منی هویدا شو!
