ربنا لا تغزغ قلوبنا بعد اذ هديتنا و هب لنا من لدنك الرحمه
![]()
شعبان كه از نيمه مي گذرد دلها مشتاقانه به سمت و سويي به پرواز در مي آيد.
و بالها براي پر زدن و رفتن گشوده مي شود.چه زيباست رها شدن از ماندن.
چه زيباتر است وقتي اين بار تو با اين همه مهرباني مرا به اين ضيافت بزرگ
دعوت مي كني.دلم براي بوي حضورت در لحظه هايم كمي تنگ است .
ببخش اين بار هم كوتاهي از من بود كه ديدار هامان اين قدر كم و محدود شد.
ببخش اين بار هم من قول و قرارهامان را فراموش كردم.ميدانم كه مي داني نمي خواستم اما ...
مي دانم كه مي داني چه قدر در پي يافتن تو همه جا را گشتم.
چه خوب بود حرف تو.راست مي گويي تو در مني .در خودم تو را يافتم.نمي خواهي با نيم نگاهي اين دل بي قرار و درمانده ي مرا آرام كني؟؟اشك هايم چه بي امان بر صورتم جاري شده آنها را مي بيني؟؟راستي امروز باز اين سوال در ذهنم آمد و بيرون نرفت كه حمكت تو در چيست كه اين گونه امتحانمان مي كني؟؟؟
حقش نبود ..بود؟؟؟
رمضان رسيد با آن همه شكوه و بزرگي اش.امسال هم اولين جمعه ي رمضان ميهمان خونه ي خانجونيم...
و باز احساس نبود آقاجون ...
و باز قطره اي اشك كه قبل از افطار بر صورت خانجون مي لغزد.و يك بغض قديمي كه ان گار هيچ گاه شكسته نمي شود!!!
دلم براي بوي بهار نارنج دم صبح تنگ است.
التماست نمی کنم 
هرگز گمان نکن که این واژه را
در وادی آوازهای من خواهی شنید
تنها می نویسم بیا
بیا و لحظه یی کنار فانوس نفس های من آرام بگیر
نگاه کن
ساعت از سکوت ترانه هم گذشته است
اگرنگاه گمانم به راه آمدنت نبود
ساعتی پیش
این انتظار شبانه را به خلوت ناب خواب های تو می سپردم
حال هم
به چراغ همین کوچه ی کوتاه مان قسم
بارش قطره یی از ابر بارانی نگاهم کافی ست
تا از تنگه ی تولد ترانه طلوع کنی
اما
تو را به جان نفس های نرم کبوتران هره نشین
بیا و امشب را
بی واسطه ی سکسکه های گریه کنارم باش
مگر چه می شود
یکبار بی پوشش پرده ی باران تماشایت کنم ؟
ها ؟
چه می شود ؟
