تبليغاتX
یکی بود یکی نبود

 


پشت سر هر معشوق، خدا ایستاده است. پشت سر هر آنچه که دوستش می داری.

و تو برای اینکه معشوقت را از دست ندهی، بهتر است بالاتر را نگاه نکنی.

زیرا ممکن است چشمت به خدا بیفتد و او آنقدر بزرگ است که هر چیز پیش او کوچک جلوه می کند.

پشت سر هر معشوق، خدا ایستاده است.

اگر عشقت ساده است و کوچک و معمولی، اگر عشقت گذراست و تفنن و تفریح، خدا چندان کاری به کارت ندارد.

اجازه می دهد که عاشقی کنی، تماشایت می کند و می گذارد که شادمان باشی.

اما هر چه که در عشق ثابت قدم تر شوی، خدا با تو سختگیرتر می شود.

هر قدر که در عاشقی عمیق تر شوی و پاکبازتر و هر اندازه که عشقت ناب تر شود و زیباتر، بیشتر باید از خدا بترسی.

زیرا خدا از عشق های پاک وعمیق و ناب و زیبا نمی گذرد، مگر آنکه آن را به نام خودش تمام کند.

پشت سر هر معشوقی، خدا ایستاده است

و هر گامی که تو در عشق برمی داری، خدا هم گامی در غیرت برمی دارد.

تو عاشق تر می شوی و خدا غیورتر.

و آنگاه که گمان می کنی معشوق چه دست یافتنی است و وصل چه ممکن و عشق چه آسان،

خدا وارد کار می شود و خیالت را درهم می ریزد و معشوقت را درهم می کوبد؛

معشوقت، هر کس که باشد و هر جا که باشد و هر قدر که باشد.

خدا هرگز نمی گذارد میان تو و او، چیزی فاصله بیندازد.

معشوقت می شکند و تو ناامید می شوی و نمی دانی که ناامیدی زیباترین نتیجه عشق است.

ناامیدی از اینجا و آنجا، ناامیدی از این کس و آن کس. ناامیدی از این چیز و آن چیز.

تو ناامید می شوی و گمان می کنی که عشق بیهوده ترین کارهاست

. و برآنی که شکست خورده ای

و خیال می کنی که آن همه شور و آن همه ذوق و آن همه عشق را تلف کرده ای.

اما خوب که نگاه کنی می بینی حتی قطره ای از عشقت، حتی قطره ای هم هدر نرفته است.

خدا همه را جمع کرده و همه را برای خویش برداشته و به حساب خود گذاشته است.

خدا به تو می گوید: مگر نمی دانستی که پشت سر هر معشوق خدا ایستاده است؟

تو برای من بود که این همه راه آمده ای و برای من بود که این همه رنج برده ای

و برای من بود که این همه عشق ورزیده ای.

پس به پاس این، قلبت را و روحت را و دنیایت را وسعت می بخشم و از بی نیازی نصیبی به تو می دهم.

و این ثروتی است که هیچ کس ندارد تا به تو ارزانی اش کند.

فردا اما تو باز عاشق می شوی تا عمیق تر شوی و وسیع تر و بزرگ تر و ناامیدتر.

تا بی نیازتر شوی و به او نزدیکتر.

راستی اما چه زیباست و چه باشکوه و چه شورانگیز،

که پشت سر هر معشوقی خدا ایستاده است!

خانم عرفان نظرآهاری

نوشته شده توسط یه دوست!!! در ساعت  | لینک  | 

من و تو ما بودیم! همراه و هم نگاه، هم بغض و هم صدا، هم پا و پا به راه ... تو اما دلت با من نبود!؟؟؟ گفتم این سیبِ سرخ را می‌چینم تا کودکان بهانه‌گیر فردا نگویند که «آدم»ی در میانِ این همه آدمی نبود و در تقسیمِ آن همه علاقه، «رفتن» سهمِ سادۀ تو شد و «ماندن» سهمِ دشوارِ دست‌های تنهای من. امروز هم نه گلایه‌ای از این همه انتظار، نه بهانه‌ای از نمناکی کاغذ، راضی به رضای همین زندگی و چشم به راهِ طنینِ ترانه و باران، ...در خوابهایم بیدار می‌شوم و در بیداریَم می‌میرم. یک پا به راهِ رؤیا و یک پا به بن‌بست بیداری. خوابگرد و گریه نشین. همین!
حالا، بی‌بیِ بالا نشینِ من!
نگو که در کوچه گربه‌ها شاخ می‌زدند، نگو که هنوز اشکِ تمساح‌ها ته نکشیده، آخرِ قصه رو سیاهی به زغالِ شعله‌های غزل سوز می‌ماند.
برگرد و دستم را بگیر! بی‌بیِ باران!
می‌خواهم در کنار تو بر برگ‌های بوسه بنویسم:
آبی‌ترین آبیِ دنیا،
همین آسمانِ خاکستریِ خانه‌ی من است!

 ( يغما گلرويي)

نوشته شده توسط یه دوست!!! در ساعت  | لینک  |