تبليغاتX
یکی بود یکی نبود

شمعا رو که فوت کرد، نگاهش کردم، با این که سه سال همش گذشته بود، اما حس کردم چه قدر بزرگ شده...

همه رفتند،  کادوی جشن تولد سه سالگیش یه دوچرخه بود با یه دفتر نقاشی و مداد رنگی.. خودش گفته بود همیشه دفتر نقاشی و مداد رنگی می خواد..

رفت تو اتاقش که بخوابه. یه بوس برای مامان، یه بوس برای بابا، داشت بارون می اومد. از اتاقش اومد بیرون .. به مامان گفت دیدی منو دوست داره؟؟ بهش گفتم بارون دوس دارم...

رفت تو اتاق .. اما دوباره و این بار نگران برگشت:

راستی مامانی ، وقتی بارون می یاد خدا خیس نمی شه؟؟؟ مگه نگفتی همیشه همه جا

هست؟؟     

 

نوشته شده توسط یه دوست!!! در ساعت  | لینک  | 

چه قدر گذشت...سه سال گذشت. از اون روزی که با نیلو تصمیم گرفتیم یه وبلاگ بنویسیم.   کلی براش از کوچه ای گفتم که تو ذهنم بود .. تو خیالاتم.. اولش هم یه عکس سر در وبلاگ بود. یه کوچه با دیوارای کاهگلی که دور تا دورش برگای سبز و زرد درختا پوشونده بود.اما ته کوچه اگه دقت می کردی به یه خونه می رسیدی خونه ای که تو خیالم آقاجون و خان جون توش نشسته بودند با هم حرفای عاشقانه می زدند. آقاجون حافظ می خوند اما خانجون که چیزی از حافظ سر در نمی یاورد با تسبیح کربلاش ذکر میگفت و فقط گاهی سرش و به تایید آقاجون تکون میداد که مبادا دلش بگیره..دوتاشون منتظر نوه هاشون بودند.. بوی چای تازه ی خانجون با بوی خاکی که از آب دادن به گلا بلند می شد هم تو عکس حس می کردم...چه روزایی بود...

چه قدر دلم هوایی شده برای روزهایی که به خاطره پیوست. تا جایی نیلوفر همراهم بود بعدش دیگه خودم بودم و خودم ....تا کم کم دوستای اینترنتی پیدا شدند ... !!!

گفتم کنکورمو می دم بر می گردم.. با سبک و سیاقی جدید... اما حالا می بینم مثل قبل  هیچ حرفی برای گفتن ندارم...

به حذف بلاگ خیلی فکر میکنم...!!!

 

نوشته شده توسط یه دوست!!! در ساعت  | لینک  |