می خندم. می خندم. اما درونم غوغایی بر پاست...
خدایا، مصلحت چی بود که این جوری تسلیم خواسته ی تو شدم؟
از بچگی بهم یاد دادن اگه ازت خواستم و بهم ندادی بهتر از اونو خودت برام می خوای..
دلم به همین خوشه، که تو بهتر از اینا رو برام می خوای...
اما حالا که ... خودت بهم شکیبایی و صبرشو بده که من ناتوان تر از همیشه شدم...![]()
چه سخته آخرش این جوری تموم شه...![]()
اولین بار بود که این جوری شونه هام لرزید... خدایا خودت....
راضی ام به رضای تو،شکر...!!
نوشته شده توسط یه دوست!!! در ساعت | لینک
|
