تبليغاتX
یکی بود یکی نبود - ...

 

 یکی بود ُیکی نبود

 کی بود؟ کی نبود؟ .. خیلی ها نبودند و خیلی ها بودند...

چه قدر بی فروغ شد  ... می دونی چند وقته که من و تو دیگه مثله سابق با هم  نیستیم؟؟؟ چرا؟؟؟ یادته چه روزهایی در کنار من بودی؟؟ یادته اون وقتا که اون قدر تنها بودم چه قدر از حرفهای منو تو دل بزرگ خودت نگه می داشتی؟

اطرافم پر شد... پر شد از سوء تفاهم و بدبینی...

پر از نگاه ،  نگاهایی که گاه عظمتش مرا تا آسمان پرواز می داد . و گاه نگاهایی که می ترسیدم خدای ناکرده همه ی آنچه که برای به دست آوردنشان تلاش کرده بودم از من بگیرد...

این روزها از حال و هوای ابریم که بگذرم. دلم برای تو تنگ میشود. هنوز در عمق دلتنگی هایم جایی برای تو پیدا میشود . خیالت راحت...!!!

اگر می خواهی باشی ، باید بروم. اما بی تو ؟ یا با همه ی تو ؟

من این روزها دلتنگ رفتنم یا ماندن و به زندگی فکر میکنم. به خودم.

من اگر از چشمان تو میگویم

من اگر از زخم کاری دل می گویم

مکدر نشو جون پناه من...

دلم تنگ شده برای ابری که پره گریه است. دلم تنگه برای بارون... تورخدا بذارید بارون بیاد . بذارید این چشما ،خیس  دعای مادر بشه.

این شعر برای تو ست ای دنیای تازه از راه رسیده ی من. می خوام بروم. اما بر می گردم.تو که می دانی؟؟؟

پیاده آمده ام خداحافظ
بی چارپا و چراغ
بی آب و آینه
بی نان و نوازشی حتی
تنها کوله یی کهنه و کتابی کال
و دلی که سوختن شمع نمی داند
کوله بارم
پر از گریه های فروغ است
پر از دشتهای بی آهو
پر از صدای سرایدار همسایه
که سرفه های سرخ سل
از گلوگاه هر ثانیه اش بالا می روند
پر از نگاه کودکانی
که شمردن تمام ستارگان ناتمام آسمان هم
آنها را به خانه ی خواب نمی رساند
می دانم
کوله ام سنگین و دلم غمگین است
اما تو دلواپس نباش !
نیامدم که بمانم
تنها به اندازه ی نم باره یی کنارم باش
تمام جاده های جهان را
به جستجوی نگاه تو آمده ام
پیاده
باور نمی کنی ؟
پس این تو و این پینه های پای پیاده ی من
حالا بگو
در این تراکم تنهایی
مهمان بی چراغ نمی خواهی ؟

 

نوشته شده توسط یه دوست!!! در ساعت  | لینک  |